خارج از نتایج حاصله و حواشی پیرامون انتخابات، افتخار می کنم که شناسنامه ام با مهر انتخابات رنگی شده است.
دبستانی بودم که دائیم به اسارت نیروها ی عراقی در آمد و کنکوری بودم که به وطن بازگشت. هشت، نه سال خانه مان هر روز اشک و آه مادری بود که برای سلامت و آزادی برادرش دعا می کرد. مایه افتخار بود با قهرمانی که در راه وطن، هدف و آرمانش جان بر کف، مبارزه کرده، نسبت دارم.
همیشه در ذهنم تصور می کردم دائیم با اسلحه اش تا آخرین گلوله به سمت دشمن شلیک کرده و بعد به ناچار به اسارت در آمده است. از قهرمانان جز این هم انتظار نیست.
وقتی از اسارت برگشت و عنوان آزاده را به خود گرفت. یک روز از او پرسیدم: دایی چگونه اسیر شدی؟ پاسخش با آنچه در ذهن داشتم متفاوت بود!!
من رای دادم هم برای انتخاب، هم برای افتخار، هم برای انزجار، هم برای میهنم، هم برای آرمانم و هم به این دلیل که اگر اسیر شدم حسرت گلوله ای در خشاب نداشته باشم. پس مردانه تمام گلوله هایم را برای آرمانم شلیک کرده ام. اینک اگر اسارتی باشد من پیروزم و در ذهن خواهر زاده ام یک قهرمان!