با پسر عمویم، تابستانها که مدارس تعطیل بود به مغازه پدرم می رفتیم تا بیکار نبوده و کار یاد بگیریم. خیلی وقتها با هم بیرون مغازه کنار خیابان می نشستیم و درآن دوران کودکی از هر دری سخنی گفته و خیالبافی می کردیم. گاهی از پدر پول گرفته و دو تایی به ساندویچی می رفتیم. ساندویچ همبرگر و سوسیس 25 ریال، الویه و تخم مرغ 2تومان و ماکارونی 15ریال بود. اکثر وقتها مدتی یخچال ویترینی ساندویچی را تماشا می کردیم و عاقبت ساندویچ ماکارونی سفارش می دادیم چون هم گوشت داشت، هم سس و سیب زمینی ضمن اینکه خوشمزه هم بود. دوتا ساندویچ با دو شیشه نوشابه 5تومان می شد. تا سفارش آماده می شد. پسر عمویم می گفت : بزرگ که شدم می رم یه کارخونه نوشابه سازی می زنم و جلو کارخونه یه مغازه ساندویچی باز میکنم. از کارخونه تا داخل مغازه یه شیر نوشابه می کشم. برای مغازه یه شاگرد کار بلد خوب میگیرم و خودم صبح تا صبح می آم دم مغازه اونقدر ساندویچ می خورم تا سیر سیر بشم. بعد هم لیوان لیوان نوشابه می خورم و می خورم تا بتونم دو سه بار با صدای بلند آروغ بزنم.
بعد ساندویچ، یکی دو ساعت که می گذشت توی هوای گرم تابستان بستنی می چسبید دوباره پسر عمویم می گفت: بزرگ که شدم می رم یه مغازه بستنی فروشی می زنم و...
از بابا پول می گرفتیم و بستنی می خوردیم. دم ظهر که گشنه می شدیم، پسر عمویم هوس رستوران و قهوه خانه به سرش می زد و ...!
یک روز پسر عمویم از من پرسید : تو وقتی بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی؟
گفتم: می خوام مهندس بشم.
گفت: اومد و نشدی، چه کار می کنی؟
گفتم: می رم یه کتاب فروشی باز می کنم و زیر سایه و باد کولر مرتب کتابهای تازه ای که می آرم رو می خونم.
گفت: چشم و گوشت رو از دست بدی که چی؟
گفتم: لذتی بالاتر خوندن و نوشتن وجود داره ...؟!
.
.
حالا او سیاستمدار شده و هر روز طرفدار یک حزب و گروه است و من؛ پشت فرمون حرف می زنم!
راستی که عجب روزگاریه!!