تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون - سوزن
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

مادر بزرگ می گفت: عزیزم! بیا این سوزن را نخ کن.

من هم چون قهرمانان نخ را می گرفتم و با لبم تر می کردم و با دقت نخ را از داخل سوراخ سوزن عبور می دادم.

حالا فاتح کوچک مادربزرگ ، برای او کاری بس بزرگ انجام داده بود...!

سالهاست مادربزرگ دیگر احتیاجی به نخ و سوزن ندارد و جایی آن دورها لباسهایی زیبا از بوریا می پوشد و من آن فاتح کوچک به دنبال قهرمانی می گردم که سوزن زندگیم را نخ کند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط پیدا  |