مادر بزرگ می گفت: عزیزم! بیا این سوزن را نخ کن.
من هم چون قهرمانان نخ را می گرفتم و با لبم تر می کردم و با دقت نخ را از داخل سوراخ سوزن عبور می دادم.
حالا فاتح کوچک مادربزرگ ، برای او کاری بس بزرگ انجام داده بود...!
سالهاست مادربزرگ دیگر احتیاجی به نخ و سوزن ندارد و جایی آن دورها لباسهایی زیبا از بوریا می پوشد و من آن فاتح کوچک به دنبال قهرمانی می گردم که سوزن زندگیم را نخ کند.