چندی پیش پشت فرمون بودم و در تاریکی مطلق جاده ها به راه شب گوش می کردم.

پیرمردی به راه شب زنگ زده بود و می گفت: یک هفته پیش همسرم که بیش از چهل وهفت سال با هم عاشقانه زندگی کرده بودیم، درگذشت. از جای خالی او و بی هویتی خود بعد از او صحبت می کرد. از او پرسیدند: حاصل ازدواج با او چند فرزند است؟
گفت: حدود 45 سال پیش برای درمان ناباروری به پزشکان معراجعه کردیم. پس از کلی مراجعه و مشورت و معالجه،پزشکان به من گفتند: خانمت هرگز باردار نخواهد شد و مشکل ناباروی از اوست و من اگر فرزند می خواهم می توانم دوباره ازدواج کنم.
می گفت: به پزشکان گفتم به او نگویید و در عوض مرا مقصر اعلام کنید!
قریب نیم قرن است که همه (حتی او!) مرا مقصر می دانند در حالی که حقیقت چیز دیگری بوده است.
می گفت: پشیمان نیستم چون عشقم را ، آنکه به عنوان شریک زندگیه برگزیده بودم، یک عمر تحسین کرده ام!
نمی دانم کار او را ایثار بنامم،عشق بدانم یا فراتر از اینها دوست داشتنی بدانم که دکتر شریعتی از آن نام می بَرَد.
اما او آیا یک عمر همسرش را تحسین نموده یا به دیده ترحم یک عمر او را فریفته است؟
راستی چه طاقتی می خواهد یک عمر به پچ پچ مردم گوش کرد و سخن نگفت. عزیز و شریک زندگی به دیده یک ناتوان به آدم نگاه کند و برای فداکاری که یک عمر به خاطر تو انجام داده، زنانه عشوه بیاید!
من که نمی توانم شما چطور؟