تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.
عشق را وسعت دهیم

من یقین دارم به ما هم می رسد!

آدمی گر ایستد بر بام عشق

دستهایش تا خدا هم می رسد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:24  توسط پیدا  | 

اوه! که چه زشتند این مرغ و خروسهای چاق و تنبل و پستی که جز خوردن نمی دانند و شاهبالها و پرهایشان نه برای پرواز است، برای متکا و تشک و لحاف است و نمره ی وجودشان و زیبائی نگاهداشتنشان، تنها در سر میز صبحانه یا در کنار سفره ی مهمانی نمودار میگردد. مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند نه دل را، مستراح را پر می کنند نه چشم را، نگاههای حریص یک شکمو را بخود می گیرند نه نگاه پارسای یک شاعر را ...،

"دکتر شریعتی"

راستی شما چنین مرغانی را در بین خودتان می شناسید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:23  توسط پیدا  | 

چندی است رئیس نقلیه محل کارمان به علت کم کاری و ...، زیر ذره بین می باشد. بعد از چندین بار تذکر و اخطار، دیروز او را عوض کردند.

رئیس نقلیه اسبق امروز می گفت: خیلی وقته دنبال منند که از من نقطه ضعف بگیرند. نتونستند و حالا بعد از انتخابات چون جناح من با اونها یکی نبود برای همین عوضم کردند... .

با خود گفتم: بیچاره مردم ما که همه چیز را سیاسی می کنند! نتيجه این سیاست زدگی ما  استفاده سیاستمداران از سادگي ماست. بطوری که رابطه حاکم و محکوم را عینیت بخشیده ایم.

پ. ن: بگذار ما هم يه بار از پشت فرمون حرفهاي بزرگ بزرگ بزنيم!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:34  توسط پیدا  | 

امروز کلی وقتم را صرف یاد دادن یه دعا به دخترم کردم. آخه توی مهد کودک مسابقه گذاشتن و دخترم باید برنده بشه.

آخر سر دختر پرسید: این دعا را برای کی باید بخونیم؟

 گفتم: خدا

گفت: چرا اینجوری؟!

گفتم: خوب دعا عربیه و ما هم باید عربی بخونیم.

گفت: مگه خدا زبون ما رو نمی فهمه؟!

رفتم توی فکر:

 خدایی که بنده فارس آفریده و فقط عربی می فهمه! آیا قابل پرستشه؟!

از: آقای م.د

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:41  توسط پیدا  | 

شاعرانه ترين لحظات زندگي هركس در جواني او و اگر شانس بياورد هنگام عاشقي او شكل مي گيرد. سالها پيش زماني كه معشوق دلخواه و دل انگيز داشتم. هنگام بهار در باغچه خانه مان سبزي كاشتم. تعجب نكنيد، با دست دانه دانه، بوته بوته سبزيها را تنك كرده و با عشق، ريحون و تره و جعفري و ترب و چغندر همه وهمه را سرآوري ميكردم. كم كم كاشته ام سبز شد و جان گرفت و خبر آن بين در و همسايه پيچيد.

سه شنبه اي چشم به در و گوش به زنگ بودم كه معشوق بيايد. آنها آش نذري داشتند و مي دانستم براي آش برگ چغندر مي خواهند و آن اطراف جز من، كسي ندارد.

پس از كلي چشم انتظاري زنگ خانه به صدا در آمد. در را گشودم معشوق بود! مثل هميشه زيبا، متين، خوش اندام، بالا بلند و عشوه گرآمده بود تا به دل عاشقش آتش بزند. آنروز زيبا تر از هميشه چهره اش در زير نور ملايم آفتاب صبحگاهي چون گل سرخ شكفته بود و ابروان پرپشتش سايه بان چشمان سياهش شده بود. لبش سرچشمه مهر و محبت بود و گونه اش گونه اي از خودگذشتگي و ايثار داشت. نگاهش نافذ و وفا از حركاتش هويدا بود. من عاشقش بودم! شبها با ياد او مي خوابيدم و روزها به عشق او بيدار مي شدم و فقط به خاطر او تلاش مي كردم.

چون نگاهم با نگاهش پيوند خورد، با لبخندي ديوانه ام كرد. لب گشود و خوش كلام  با طنين صدايي كه به دل مي نشست بعد از سلام گفت: برگ چغندر داريد؟ آش نذري مي پزيم ... . از سر ذوق و شعف به باغچه رفتم و بهترين برگها را برايش چيدم و به او دادم.

 اما؛ كاش آنروز مي گفت "به ديدن تو آمده ام كه  تو را ببينم". من كه مي دانستم آنها نذري دارند و برگ چغندر ندارند حتماً برايش مي آوردم. چرا با بي سليقگي، ذوق و ميل و احساس مرا با خواستن برگ چغندر تحقيركرد؟!

***

وقتي وارد مسجدالحرام شديم، روحاني كاروان گفت: آنهايي كه اولين بار نگاهشان به خانه خدا مي افتد هر چه طلب كنند خداوند به آنها اعطا مي كند ... .

وقتي نگاهم به كعبه افتاد با اشك به عاشقم گفتم: "خدايا آمده ام فقط خانه تو را ببينم و دورت بگردم!!"

يعني خودش نمي داند معشوقش نذري دارد و برگ چغندر ندارد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:25  توسط پیدا  | 

من از عشق زاده شده ام. چون اولين فرزند خانواده ام. هنوز هم مي توانم لذت محبت پدر و مادر و كانون توجه بودن را حس كنم. من با جواني آنها بزرگ شده ام.

در ديدار با پدر، به سفيدي موهايش، به چين و چروك پيشانيش، به چشمهاي كم فروغش، به گونه آفتاب سوخته اش، به شانه هاي افتاده اش، به دستهاي پينه بسته اش، به پاهاي رنجور و پاشنه هاي پاي ترك خورده اش، به زانوان ناتوان و درد آلودش نگريستم. ادب اقتضاء مي كرد به پاي پدر بيافتم دست و پايش را ببوسم اما لذت ديدن رخسارش و حجب و حياي پدر و شايد خودم مرا دست به سينه نگه داشت.

روزگاري مادر با وسواس در بين موهاي پدر چند شاخه موي سفيد را دست چين مي كرد تا شويش، جوان جلوه كند و امروز موهای سیاه پدر را می توان دست چین کرد! آنروزها من شانه هاي بالا داشته پدر را امن ترين جا براي نشستن مي دانستم. آن وقت از بالاي هيكل تنومند پدر محبوب ترين سر دنيا را در بغل مي گرفتم. گاهي دست در مو هاي پر پشتش مي كردم و چون جوجه اي نرمترين و گرمترين عشق دنيا را لمس مي كردم. وقتي چشمان پدر را با دستهايم مي بستم و آهسته او را مي بوسيدم، مي گفت: "نمي دونم كي بود ولي يه فرشته كوچولو مرا بوسيد". در آغوشش، دستان مردانه مردي كه اتكايم بود را حس مي كردم و آن هنگام كه قدّم فقط تا جيب شلوار پدر بود همراه قهرمان آرزو هايم، قويترين مرد دنيا، دست در دست او قدم مي زدم. پيشاني بلندش را بارها هنگام سجده بر سجاده عشق مي ديدم و عاشق خدايش بودم. علي(ع) گفتنش را در بلند شدن مقلد شدم و به پشتوانه او بزرگ شدم.

گردش روزگار او را پير و مرا برنا نموده است.  بارها در چشمانش، چشمه هاي مهر ومحبت را شايد عميقتر و زلال تر از مادر ديده ام و بارها اشكم را براي او ارمغان برده ام. او، پدرم منبع لطف و محبت و مرام و مردانگي است.

پدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:33  توسط پیدا  | 

کاش آن کسان که بهشت آرزو کنند

                                                 عاشق شوند و با مه خود گفتگو کنند

                                                                             از: عماد خراسانی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:45  توسط پیدا  |