تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

خارج از نتایج حاصله و حواشی پیرامون انتخابات، افتخار می کنم که شناسنامه ام با مهر انتخابات رنگی شده است.

دبستانی بودم که دائیم به اسارت نیروها ی عراقی در آمد و کنکوری بودم که به وطن بازگشت. هشت، نه سال خانه مان هر روز اشک و آه مادری بود که برای سلامت و آزادی برادرش دعا می کرد. مایه افتخار بود با قهرمانی که در راه وطن، هدف و آرمانش جان بر کف، مبارزه کرده، نسبت دارم.

همیشه در ذهنم تصور می کردم دائیم با اسلحه اش تا آخرین گلوله به سمت دشمن شلیک کرده و بعد به ناچار به اسارت در آمده است. از قهرمانان جز این هم انتظار نیست.

وقتی از اسارت برگشت و عنوان آزاده را به خود گرفت. یک روز از او پرسیدم: دایی چگونه اسیر شدی؟ پاسخش با آنچه در ذهن داشتم متفاوت بود!!

من رای دادم هم برای انتخاب، هم برای افتخار، هم برای انزجار، هم برای میهنم، هم برای آرمانم و هم به این دلیل که اگر اسیر شدم حسرت گلوله ای در خشاب نداشته باشم. پس مردانه تمام گلوله هایم را برای آرمانم شلیک کرده ام. اینک اگر اسارتی باشد من پیروزم و در ذهن خواهر زاده ام یک قهرمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:48  توسط پیدا  | 

با پسر عمویم، تابستانها که مدارس تعطیل بود به مغازه پدرم می رفتیم تا بیکار نبوده و کار یاد بگیریم. خیلی وقتها با هم بیرون مغازه کنار خیابان می نشستیم و درآن دوران کودکی از هر دری سخنی گفته و خیالبافی می کردیم. گاهی از پدر پول گرفته و دو تایی به ساندویچی می رفتیم. ساندویچ همبرگر و سوسیس 25 ریال، الویه و تخم مرغ 2تومان و ماکارونی 15ریال بود. اکثر وقتها مدتی یخچال ویترینی ساندویچی را تماشا می کردیم و عاقبت ساندویچ ماکارونی سفارش می دادیم چون هم گوشت داشت، هم سس و سیب زمینی ضمن اینکه خوشمزه هم بود. دوتا ساندویچ با دو شیشه نوشابه 5تومان می شد. تا سفارش آماده می شد. پسر عمویم می گفت : بزرگ که شدم می رم یه کارخونه نوشابه سازی می زنم و جلو کارخونه یه مغازه ساندویچی باز میکنم. از کارخونه تا داخل مغازه یه شیر نوشابه می کشم. برای مغازه یه شاگرد کار بلد خوب میگیرم و خودم صبح تا صبح می آم دم مغازه اونقدر ساندویچ می خورم تا سیر سیر بشم. بعد هم لیوان لیوان نوشابه می خورم و می خورم تا بتونم دو سه بار با صدای بلند آروغ بزنم.

بعد ساندویچ، یکی دو ساعت که می گذشت توی هوای گرم تابستان بستنی می چسبید دوباره پسر عمویم می گفت: بزرگ که شدم می رم یه مغازه بستنی فروشی می زنم و...

از بابا پول می گرفتیم و بستنی می خوردیم. دم ظهر که گشنه می شدیم، پسر عمویم هوس رستوران و قهوه خانه به سرش می زد و ...!

یک روز پسر عمویم از من پرسید : تو وقتی بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی؟

گفتم: می خوام مهندس بشم.

گفت: اومد و نشدی، چه کار می کنی؟

گفتم: می رم یه کتاب فروشی باز می کنم و زیر سایه و باد کولر مرتب کتابهای تازه ای که می آرم رو می خونم.

گفت: چشم و گوشت رو از دست بدی که چی؟

گفتم: لذتی بالاتر خوندن و نوشتن وجود داره ...؟!

.

.

حالا او سیاستمدار شده و هر روز طرفدار یک حزب و گروه است و من؛ پشت فرمون حرف می زنم!

راستی که عجب روزگاریه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:45  توسط پیدا  | 

مادر بزرگ می گفت: عزیزم! بیا این سوزن را نخ کن.

من هم چون قهرمانان نخ را می گرفتم و با لبم تر می کردم و با دقت نخ را از داخل سوراخ سوزن عبور می دادم.

حالا فاتح کوچک مادربزرگ ، برای او کاری بس بزرگ انجام داده بود...!

سالهاست مادربزرگ دیگر احتیاجی به نخ و سوزن ندارد و جایی آن دورها لباسهایی زیبا از بوریا می پوشد و من آن فاتح کوچک به دنبال قهرمانی می گردم که سوزن زندگیم را نخ کند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط پیدا  | 

عكس فوق در نظر هر كس برداشتي متفاوت دارد.

يكي كه چون من گربه محبوب ترين حيوان اهليش باشد، از ديدن آن لذت مي برد و ديگري كه از كودكي گربه برايش نمادي از نفرت و شايد ترس باشد از آن خوشش نخواهد آمد. به همين دليل است كه در انتخاب هم هركس نظرات متفاوتي دارد و صد البته كه هر نظر قابل احترام ...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:13  توسط پیدا  | 

با گریه می نویسم:

از خواب

با گریه پا شدم

دستم هنوز

در گردنِ بلندِ تو

                     آویخته ست

و عطر گیسوانِ سیاهِ تو

                              با لبم

آمیخته ست

دیدار شد میسر و ...

                         با گریه پا شدم.

از کتاب تاسیان ه.ا. سایه

این روزها تب حماسه خواستن است. شعر فوق را آوردم تا از قافله عقب نمانم!! 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 1:33  توسط پیدا  |