تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

چندی پیش پشت فرمون بودم و در تاریکی مطلق جاده ها به راه شب گوش می کردم.

پیرمردی به راه شب زنگ زده بود و می گفت: یک هفته پیش همسرم که بیش از چهل وهفت سال با هم عاشقانه زندگی کرده بودیم، درگذشت. از جای خالی او و بی هویتی خود بعد از او صحبت می کرد. از او پرسیدند: حاصل ازدواج با او چند فرزند است؟

گفت: حدود 45 سال پیش برای درمان ناباروری به پزشکان معراجعه کردیم. پس از کلی مراجعه و مشورت و معالجه،پزشکان به من گفتند: خانمت هرگز باردار نخواهد شد و مشکل ناباروی از اوست و من اگر فرزند می خواهم می توانم دوباره ازدواج کنم.

می گفت: به پزشکان گفتم به او نگویید و در عوض مرا مقصر اعلام کنید!

قریب نیم قرن است که همه (حتی او!) مرا مقصر می دانند در حالی که حقیقت چیز دیگری بوده است.

می گفت: پشیمان نیستم چون عشقم را ، آنکه به عنوان شریک زندگیه برگزیده بودم، یک عمر تحسین کرده ام!

نمی دانم کار او را ایثار بنامم،عشق بدانم یا فراتر از اینها دوست داشتنی بدانم که دکتر شریعتی از آن نام می بَرَد.

اما او آیا یک عمر همسرش را تحسین نموده یا به دیده ترحم یک عمر او را فریفته است؟

راستی چه طاقتی می خواهد یک عمر به پچ پچ مردم گوش کرد و سخن نگفت. عزیز و شریک زندگی به دیده یک ناتوان به آدم نگاه کند و برای فداکاری که یک عمر به خاطر تو انجام داده، زنانه عشوه بیاید!

من که نمی توانم شما چطور؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:22  توسط پیدا  | 

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

 

وقتی به فروغ فرخزاد می اندیشم اغلب شعر عروسک کوکی او برایم تداعی میشود بنابراین این شعر را به "نسیم صبح" تقدیم میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:0  توسط پیدا  | 

یکی از دوستان صمیمی آخرین برادرم که هنوز دبیرستانی است، برای زیارت به مشهد مقدس مسافرت کرده بود. قبل از سفر برادرم از او خواسته بود سوغاتی متفاوتی برایش بیاورد.

برای متفاوت شدن باید متفاوت بود و برای متفاوت بودن باید متفاوت اندیشید.لازمه ذهن یک نوجوان برای دوستی که نوجوانی را تجربه می کند و متفاوت بودن را از او طلب کرده دگراندیشی است.

کوچه و خیابان، هر فروشگاه و بازار را باید با دیدی متفاوت نگریست تا آنچه برازنده دوست است یافت و او را غافلگیر کرد.

پایان زیارت نوید آغار دیدار مجدد است و پس از خوش آمد گویی و دیده بوسی نوبت سوغات سفر می رسد.

سوغات که از چوب گردو ساخته و با کار دست آذین بسته شده، یک "عصا" بود!!

 

آیا فکر می کنید متفاوتتر از عصا می توان سوغاتی گرفت؟!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:10  توسط پیدا  | 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد .... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.


ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست!

باتشکر از آقای م.ک.دهقانزاده

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:35  توسط پیدا  | 

مطلب زیر برایم جالب بود.

   "مفهوم رنگها در آمریکا  "

آبی: رنگ صداقت ، راستی، صفا و صمیمیت

سبز: رنگ طاعت و بندگی، حسدورزی و غبطه خوردن

زرد: رنگ شادی و فرخندگی

نارنجی: رنگ بازی و سرگرمی و شوخی

قرمز: رنگ هیجان و تحرک

صورتی: رنگ عشق و دوستی

ارغوانی: رنگ اسرارآمیز و مرموز

قهوه ای: رنگ مهربانی و دوستی

سیاه: رنگ غم

خاکستری: رنگ ملال آور

سفید: رنگ پاکی و خلوص

Sources: Based on information from Think Quest; Hewlett-packard

اما:

شما هم حتماْ با من موافقید که این مفاهیم در کشور ما بگونه ای دیگر است.

اگر از من بخواهند مفاهیم مختلف را رنگ کنم: 

زندگی را رنگ سبز می زنم شاید هم آبی!

محبت را آبی آسمانی!

نفرت را قهوه ای!

قهر را زرد!

آرامش را صورتی!

صفا و صمیمیت را سفید!

غم را سیاه!

حماسه را سبز زیتونی!

و عشق را قرمز رنگ می کنم.

و تو را عسلی دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:27  توسط پیدا  | 

این روزها مانور رنگهاست!! راستی شما کدام رنگ را مپسندید؟

مطالب بیشتر در مورد رنگها را در پست بعد بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:8  توسط پیدا  | 

از طرف یکی از دوستان صمیمی عکس زیر برایم ارسال شده، خودتون قضاوت کنید نباید گواهینامه پایه یکم رو تمدید می کردم...

 باز گله می کنید پست جدید نداری!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:57  توسط پیدا  | 

این روزها سیر دشت و دمن خالی از لطف نیست. امروز همراه خانواده ام به دامن کوه رفته بودم و در دشتی زیبا و پر گل به همراه دخترم پروانه ها را دنبال می کردم. دخترم قاصدکی را دید و پرسید: بابا این چیه؟ گفتم : قاصدک، میگویند از دوستان و آشنایان خبر می آورد و برای هر که بخواهی مثلاً دوستان وخاله هایت در مهد کودک، عمه ات، خاله ات، دختر خاله ها و ... خبر می برد. اگر پیامی داری به او بگو و بعد فوتش کن و به باد بسپارش تا برای آنکه دوستش داری ببرد.

خیره به چشمان درشت و زیبایش می نگریستم. می خواستم بدانم برای چه کسی پیغام خواهد فرستاد. کمند زلفش را به باد داد. قاصدک را بین قوس دستانش قرار داده و با لبهای ظریف و قرمزش آهسته در گوش قاصدک گفت: "برو پیش خدا و سلام مرا به او برسان!"

از پشت پلکهای خیسم او را که در میان دشتی از گل راست قامت گویی قنوت می خواند و با تمام قدرت به قاصدک فوت می کرد تا هرچه زودتر به خدا برسد را می دیدم و حسرت صداقت، صمیمیت و خلوص بندگیش را می خوردم که محبوبترین دوستش خداست.

با تشکر از: آقای محمد.د

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:26  توسط پیدا  |