تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

شاید همه شعر زیبای "روباه و زاغ" را از دوره دبستان حفظ باشیم. آخر شعر زاغکی قاب پنیری دید... نوشته شده بود "حبیب یغمایی"

امشب در منزل برادر زاده استاد حبیب یغمایی که خود ادیبی فرزانه است، از استاد سخن به میان آمد و چندین عکس و کتاب از او دیده و شعر زیر را پسندیده و گزیده ای از آنرا آوردم.

                                پیمان

دل خوشم از وعده ای کان ماه با ما می کند        /         گرچه در ایفای آن امروز و فردا می کند

هر که را با دلبری پیمان شکن افتاده کار            /        داند این، پیمان شکن دلبر،چه با ما می کند

تا نگردم چیره بر او، تند خوئی می کند              /          تا نباشم ناامید از او مدارا می کند

جای جنگ و آشتی داند ولی از افسونگری          /        قهر بی جا، ناز بی جا، مهر بی جا می کند

در پی آن یار هر جائی، دل هر جائی است           /       آری، آری جنس، جنس خویش پیدا می کند

منزل دل تنگ و ویران است و هر جا دلبری است/      در چنین دل، جا برای خویشتن وا می کند

صورتش روشن ترین آیات ربانی است،لیک           /    هرکسی در خورد فهمش درک معنا می کند

با چنین مه طلعتان سرو قامت ،راستی                 /    هست مجنون آن که یاد از حسن لیلا می کند

هرکه نازک طبع افتد تنگ رسوائیش هست       /       زان که دل صاحبدلان را سخت رسوا می کند.

 

شاعر و محقق - زاده 1280 خورشیدی دهکده خور منطقه جندق از بخش خور و بیابانک - درگذشت 24 اردیبهشت 1363 تهران.

اگر بیشتر در مورد استاد حبیب یغمایی می خواهید بدانید ادامه مطلب را مطالعه نمائید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:30  توسط پیدا  | 

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق

 و من،آن روز به خود می گفتم:

آخر این هم شد کار؟

ولی امروز که دیگر خبری نیست از او

نقش یک دل که به روی چینی است،

تَرَکی دارد و من،

در به در، کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:22  توسط پیدا  | 

چندي پيش مهماني از هند داشتيم. مادرش هندي ايراني الااصل و پدرش ايراني مهاجر هند بود. بمبئي را غايت آمال خود مي دانست و حُب آنجا داشت. دلداده آنجا بود وآنجا دلبري دل را از او ربوده بود. در ايران گرديي كه با او داشتم،‌ نه سكوت كوهستان و زيبايي دشت و صميميت روستا برايش معني داشت نه هنر دستي و معماري و آثار باستاني متحيرش ساخت. با خود گفتم از هندوستان مهد عجايب هفتگانه و تجمع ملل و عقايد آمده حتماً ديده اش ديدنيهاي بسيار ديده. او فقط از ترافيك و شلوغي تهران آنهم شايد چون قدري شبيه بمبئي بود خوشش آمد.                                                       

او را به زادگاه وخانه اي كه پدرش در آن متولد  و بزرگ و بعد مرگ به وصيتش در آنجا به خاك سپرده شده بود، بردم. توقع داشتم بوي پدر را، آغشته با خاطره كودكي او حس كند و او را در کوچه و محلهای قدیمی جستجو كند. در خود ريشه اي، اصالتي، مايه اي در آن خاك بيابد. بر در و دیواری که روزی پدرش کودکانه عشق ورزیده، مغرورانه افتخار کند. به دقت در چهره و گونه اش نگريستم. رفتارش را موشکافانه زير ذره بين داشتم.

اما:  هيچ نديدم! نه حسي، نه بياني، نه تاملي، نه دركي، نه لذتي، هيچ!!

 

راستي ما چه حسي نسبت به اجدامان، خاكي كه به آن حُب داشته اند، داريم؟ و فرندانمان براي دركها، باورها، اعتقادات و عشقهاي ما چه حسي خواهند داشت؟!

 شايد... هيچ!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:46  توسط پیدا  | 

در محل کار، یک کارمند بیست و چند سال سابقه کار داریم که همین روزها به افتخار بازنشستگی می رسد. او در طول خدمت خود عاشقانه امور خدمات اداری را انجام داده است. برای زیبایی در راهرو های طبقات محل کارمان گلدانهای گل فیکوس مصنوعی چیده شده که براثر مرور زمان برگهای پلاستیکی آن در حال ریختن است. روزی به شوخی گفتم: آقای "فلانی" گاهی به گلدانها آب بده.  ببین داره برگهاشون می ریزه!

چند وقت بعد متوجه شدم زیر گلدانها لکه آب است. وقتی مواظب شدم، دیدم هر روز یک پارچ آب را از طبقه اول بر می دارد و پای یک یک گلهای مصنوعی داخل گلدان، آب می ریزد ...!

مدتهاست با خود می اندیشم: در زندگی مان چقدر با شوخی رندی روزها پارچ پارچ آب گلدان گل مصنوعی داده ایم؟!

و آرزو می کنم: کاش مدیرانمان هم چون خدماتی هایمان عاشق گلهای مجموعه کاریشان بودند.

 

"ماموریت شما  در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است."  

                                                                                                                         اندره میتوس

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:0  توسط پیدا  | 

دکتر شربعتی :

کلاس پنجم که بودم، پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چِندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید

و سوم - که از همه بدتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت...!

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم!!!

این روزها وقتی که برای مفاصه حساب پایان سال پرسنل مجموعه خود عمل می کردم، عیناْ تمام ایرادهای که قبلاْ از مدیران و رئیسان جبار  می گفتم را در خود دیدم!!

عجب دنیای کوچکیست!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:27  توسط پیدا  | 

ياد دارم يك غـروب سـرد سـرد

مي گذشت از تـوي كـوچه دوره گـرد

 

" دوره گردم کهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

كـاسـه و ظــرف سـفالـي مي خـرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم "

 

اشـك در چـشـمان بـابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول سالست و نان در سفره نيست

اي خـدا شـكرت ولي اين زنـدگيست

 

ســوخــتـم ديـدم بــابــا پـــيـــر بــود

بــدتــر از آن خــواهــرم دلــگــيــر بود

بــوي نــان تــازه هـوش از مــا ربــود

اتــــفــــاقـــاً مــــادرم هــم روزه بــود

صــورتــش ديــدم كه لــك بـرداشـته

دسـت خـوش رنـگش تـرك بـرداشته

عـــاقــبــت بانگ درشــت دوره گـــرد

پـــرده انـــديــشــه ام را پـــاره كــرد

 

" دوره گردم کهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

كـاسـه و ظــرف سـفالـي مي خـرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم "

 

خــواهرم بـي روسـري بـيرون دويـد

                                        گفت: "آقا سـفره خالي مي خريد؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط پیدا  | 

بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک،

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه ی شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به خال دختر میخک- که می خندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه در این روزگار-

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام،

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام،

 نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت از آن می که می باید- تهی ست؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

                                    شعر از: فریدون مشیری

 

به انتخاب مژده برای تبریک سال نو 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:5  توسط پیدا  |