می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم
..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس
ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر!
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است!
با تشکر از خانم الف.الف
در صورت تمایل می توانید اصل انگلیسی جملات زیبای بالا را در ادامه مطلب دنبال کنید.

زیر باران یک ریز بهار
دخترک چشم به باران می دوخت
اشک و آب و مِه و بغض
گونه اش را به نوازش می خواند
زلف بارانی او، گیره ای از مادر داشت
گیره را باز نمود
بوسه ای بر باران زد
گفت: مادر! لب پر خنده ات امروز تبسم دارد؟
دست گرمت هوس ناز و نوازش دارد؟
صورتش گرم شد از آتش شرم!
برق در گوشه چشمش پیدا شد.
آسمان خندید!
مادرش بود شاید
که به حرفش می خندید!
نوشته ای از :اِرما بومبک

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده بود.
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم.
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند.
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم.
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است.
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم.
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم .
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم.
اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده را در ادامه مطلب می توانید مطالعه کنید.
در روزگاران قدیم روزی را "روز صلح و دوستی" نامگذاری کرده بودند. در این روز درنده با چرنده، پرنده با خزنده، جونده و جهنده، خلاصه همه با هم دوست بودند. به رسمی دیرین جایی در وسط جنگل یک جشن و مهمانی بزرگ ترتیب می دادند و تمام حیوانات با هم می گفتند و می خندیدند و آوازهای شادمانی سر می دادند. یکسال هنگام ضیافت ناهار در "روز دوستی" آدم که هنوز جوان بود به شیر گفت: اَه! حالم را به هم زدی این چه طرز غذا خوردنه! بین چقدر آب دهان بر روی این تکه گوشت و استخوان ریخته ای . اَه! چقدر خُر و خُر و فِن فِن می کنی! درست چیزی بخور. همه دست از خوردن کشیدند و به شیر نگاه کرده و خندیدند. خرس که حیوانی دانا و فهیم بود جای آدم را عوض کرد و ناهار تمام شد. بعد از ناهار، شکم که سیر شد، هر کس از قدرت و عزت خود سخن می گفت. در این بین شیر ادعا کرد قویترین و سر سخت ترین حیوان جنگل است. آدم حرف شیر را رد کرد و گفت: بیا امتحان کنیم. هر چه حیوانها اصرار کردند که یا شیر کوتاه بیاید یا آدم دست بردارد، فایده ای نداشت. بنابراین شرط بندی شد که آدم چوبی را به سر شیر کوبیده و شیر تحمل کرده و چیزی نگوید. داور خرس و شاهد هم تمام حیوانات بودند. شیر آماده شد و آدم کُنده ای را دست تراش کرد و با تمام قدرت بر سر شیر کوبید. فرق شیر شکافت و خون از آن فوران کرد. شیر غرید و از غرش او حیوانات هر کدام به سمتی فرار کردند. آدم هم از ترس به بالای درختی پناه برد و بعد از مدتی مخفیانه از جنگل گریخت. آن سال آخرین "روز دوستی" را حیوانات جشن گرفتند.
سالها از آن شرط بندی گذشت. پیرمردی قصد عبور از جنگل را داشت. نره شیری پیر جلوش را گرفت و گفت: برای انتقام از تو زنده ام. امروز می کشمت. پیرمرد گفت: شرط بندی بود و همه شاهد. تو گفتی قویترین و سرسخت ترین هستی. من هم زدم که هم سرت شکافت هم غریدی! شرط را باختی. حالا از چه می خواهی انتقام بگیری؟ شیر گفت: بیا فرق سرم را ببین. پیرمرد یالهای شیر را کنار زد و خوب جستجو کرد هیچ جایی از زخم نبود. شیر گفت: زخم سر به غرشی و خونی مرهم یافت اما آن روز زخم زبان زدی و گفتی غذا خوردنم حالت را به هم می زند. از آن روز هر وقت غذا می خورم به یاد حرفت می افتم و زخم دلم تازه می شود. زخم سر درمان دارد ولی زخم دل همیشه تازه است و پس از سالها چرکین و عمیق تر از روز اول شده. به خاطر زخم دل که با زبان زدی می کشمت...
گاهی به نگاهی، سخنی، حرکتی چنان بر دل دیگران حتی عزیزانمان جراحت وارد میکنیم که حتی گذر سالها زخم آن را مرهم نمی کند.
زخم سر مرهم دارد اما این زخم دل است که...!