تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

فرمانروايي مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد كه با مقاومت سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد.عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند وبراي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد:اي سردار اگرمن از گناهت بگذرم و آزادت كنم چه ميكني؟
سردار پاسخ داد:اي فرمانروا اگر از من بگذري به وطنم خواهم رفت و تا آخرعمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد:اگر از جان همسرت درگذرم چه خواهي كرد؟
سردار گفت: آنگاه جانم را فدايت ميكنم.
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آنچنان تكان خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي نيز انتخاب كرد!
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: نه من به هيچ چيز توجه نكردم.
سردار با تعجب پرسيد: پس حواست كجا بود؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد گفت:تمام حواسم به تو بود به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند.

روز سپندارمذگان ( روز عشق ایرانی ) گرامی باد

 برای دانستن بیشتر درباره این روز ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:40  توسط پیدا  | 

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد .

سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد . قلك را شكست سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم روي پيشخوان ريخت. داروساز با تعجب پرسيد چي مي‌خواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام مي‌گه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات دهد. من هم مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدراست؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه نمي‌فروشيم.

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم معجزه بخرم؟

مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او راگرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت : فقط پنج دلار!

 

جمله‌ اي از آلبرت اينشتاين :

دو راه براي زندگي كردن وجود دارد :

يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را معجزه بدانيد !

 

دریافتی از: خانم ف.خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:25  توسط پیدا  | 

سالهای اول انقلاب، دبستانی بودم. شاید خیلی از شماها آنروزها را به خاطر نداشته باشید. هر روز آبستن اتفاقی تازه بود.

هنوز روزی را که مدیر دبستان با عجله و ترس به یکی یکی کلاسها سر می زد و عکسهای شاه را که کنده بودند را دوباره نصب می کرد را بخاطر دارم. چندی بعد نمی فهمیدم چرا مدیرمان چند صفحه اول کتابهای نو درسیمان را پاره می کرد تا عکس شاه و فرح و ولیعهد نداشته باشد!

مغازه پدرم نزدیک میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب بود. روزها بعد از مدرسه برای مجسمه که در حال احترام نظامی بود، احترام می گذاشتم و یک روز خودم لاستیک ماشینی که اسباب بازیم بود را برای سوزاندن مجسمه به میدان نزدیک خانه مان بردم.

روزهایی که خبرها انفجار و ترور و اعدام  بود با پدرم قرار گذاشته بودم به ازای هر بیست درسی، یک تومان به من بدهد. یک تومان 10 عدد آدامس بادکنکی یا 4 تا آلاسکا یا 2 بسته پفک یا یک مجله کیهان بچه ها می دانند. خیلی پول بود!!

خانه ما میان گندم زارهای حاشیه شهر کنار جاده ترانزیت بین المللی بود. از مدرسه به مغازه پدرم می آمدم و بعد از تسویه حساب، به خانه می آمدم.

یک روز هنگام برگشت چند پسر بچه را کنار دیوار خانه مان دیدم. یکی که از همه بزرگتر بود، بر روی تخته سنگی نشسته بود و حکم می کرد. نزدیک شدم. مشغول بازی بودند. متهم جوجه گنجشکی بود که هنوز پر پرواز نداشت. حکم اعدامش صادر شده بود. جوجه بی زبان را بر روی قوطیی  کنار دیوار گذاشتند و با فاصله ، هرکدام چند سنگ برداشتند تا به فرمان قاضی مراسم اعدام را آغاز کنند!

ناخودآگاه جلو پریدم و تقاضای عفو جوجه را کردم. فایده ای نداشت. جوجه بنابر حکم قاضی، مرتد و ضد انقلاب بود و اعدامش واجب!

چاره ای نبود، قاضی را به دو آدامس و دیگران را با یک آدامس راضی کردم. حکم عوض شد. جوجه به حبس ابد، آنهم تحت نظر من محکوم شد.

وقتی مادرم در را گشود، جوجه گنجشک کوچولو در دستان من می لرزید. مادرم وقتی به چشمان اشک آلود من نگاه کرد، جوجه را داخل لانه ای داخل سوراخ دیوار گلی خانه مان گذاشت. لبخند شادی بر لبانم هویدا شد.

هنوز هم خرسندم که از بیست درس خواندنم کاری بیست انجام داده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:50  توسط پیدا  | 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سر تا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم.."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"" اوه بله، دوست دارم."تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد .... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

"اريك باترورث"

باتشکر از: ناصر.خ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:15  توسط پیدا  | 

دلم باغ خشک است و تو در تلاشی
                                       هرس می‌کنی، می‌بُری، می‌تراشی

دعا می‌کند گرچه هر شاخه در دل
                                           از این سعی بیهوده خسته نباشی

بسوزان و خاکسترم کن که دیگر
                                            نمک روی این زخم کهنه نپاشی

تو از متن احساس من باخبر باش
                                         که من دیده‌ام عشق دارد حواشی

نباشی دلم باغ خشک‌ست اما
                                        تو باشی....
                                              تو باشی.......
                                                    تو باشی.............
                                                          
 تو باشی................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط پیدا  | 

گاه آرزو می کنم،

می توانستی چند صباحی چون من باشی ...

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛

ببینی آن چه من می بینم؛

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛

دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،

همه را یکباره و باهم .

اگر  می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛

می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست.

و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم!

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.

می دیدی که تا کجا شادمانم! که می توانم لبخند بزنم،

بخندم، سر خوش باشم و آزاد چون کودکان.

این همه را از تو دارم.

 

اگر اصل انگلیسی شعر را خواستی ادامه مطلب را کلیک کن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:3  توسط پیدا  | 

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.

1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : خرگوش ، ب : گوسفند ، پ : گوزن ، ت : اسب

2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : میمون ، ب : شیر ، پ : مار ، ت : زرافه


3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : سگ ، ب : گربه ، پ : اسب ، ت : مار


4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟ الف : شیر ، ب : مار، پ : تمساح ، ت : کوسه

5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟
الف : گوسفند ، ب : اسب ، پ : خرگوش ، ت : پرنده

6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟
الف : انسان ، ب : خوک ، پ : گاو ، ت : پرنده


7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟
الف : دایناسور ، ب : ببر، پ : خرس قطبی ، ت : پلنگ


8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟
الف : شیر ، ب : گربه ، پ : اسب ، ت : کبوتر

دریافت از: آقای ناصر. خ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:55  توسط پیدا  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت
 - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 
 - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
-  پسر دوباره  سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام  کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى،  ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

راستی به من و تو هرگز آموخته اند می توان به خیلی ها لطف نمود؟ یا حداقل خودمان هرگز به ضرافت محبت به دیگران اندیشیده ایم ؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:37  توسط پیدا  |