دلبسته خانه های قدیمی!
آدمهای پیر!
اشیای کهنه! ماشینهای مدل پایین! حتی مدل لباسهای قدیمی! مدل آرایش موی قدیمی!
دل کندن از خانه قدیمی برایم سخت بود از دنیای کوچک قدیمی. خانه ای به قدمت سالهای پر خاطره کودکی. هنوز هم هر وقت خواب بهشت می بینم خواب آن کوچه باغهای قدیمی با چینه های گِلی را می بینم!
شاید همین دلبستگی به گذشته است که
نمی توانم از او که روزگاری دلبسته سادگی و صداقت او بودم دل بکنم!!
در کاخ مجلل خبر عشق مجوی
که سعادت همه در کلبه درویشان است.
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند! و گاهي اوقات پدران هم!!
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن!
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم، دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند!
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است!
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب!
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد!
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است!
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود!
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنیاست!
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا
زندگي زيباست!!
دریافتی از:خانم ف.خ
آژانسی گرفتم تا چند کار معوقه را انجام دهم. راننده آژانس از بازنشستگان یکی از ارگانهای دولتی بود. از هر دری سخنی به میان آمد. ضمن صحبت از اوایل انقلاب نقل می کرد. می گفت: اول انقلاب بنا بر اصرار دوستان! نماینده کارگران و کارمندان شدم. یکی از کارکنان بیمارستانی وصیت نامه ای نوشته و بعد اقدام به خودکشی کرده بود. چون وصیت نامه اش به دست من رسیده بود. پس از کلی پیگیری و کشمکش، یکی از سران مملکتی به ملاقاتم آمد و وصیت نامه را خواست. ندادم. به من پیشنهاد پست، مقام و حتی پول، وام و انواع مجوزها را کرد. قبول نکردم. فقط به او گفتم این وصیت نامه امانت نزد من است اما شما که دم از خدا و پیغمبر و آخرت و ... می زنی. چطور برای حفظ پست و مقامتان همه پیشنهادی میکنی و هر کاری هم بتوانی انجام می دهی تا جایی که یکی را مجبور می کنی دست به گناهی کبیره زده و خودکشی کند؟! گفت: پس از کلی بحث و گفتگو "نه پند من در او اثر کرد و نه حرف او درمن!!!"
راستی حرف من و تو چقدر در مخاطبمان اثر می کند؟ حاصل این همه گفتن و شنفتن چیست؟ خودمان چقدر به حرفهای خودمان اعتقاد داریم؟
گاهی وقتها خیلی دلم هوای بهار می کند. هوای رازقی های عاشق، هوای شمعدانیها و بنفشه های رنگارنگ. دلم امروز هوس بوی یاس زرد کرده بود و امشب محبوبه شب را می خواست!
راستی تا بهار چند روز دیگر باقیست. ما را طاقت سوز سرمای زمستان هست؟ آیا چشمانمان بهار را خواهد دید؟
هوا بس ناجوانمردانه سرد است!