جشن دیدار شب یلدا بود
شب که از نیمه گذشت
وقت رفتن دم در
چشم در چشم تو در تاریکی
گفتمت: می روم اما بخدا یادم کن
لحظه ای، گاهی به نگاهی شادم کن
و تو مست از می دیدار هنوز
مستانه به من خندیدی
گفتی: من و تو ما شویم، ماه شویم!
صبح کوتاه زمستان که رسید
رفت آن شب یلدای بلند
نه تو ماندی و نه من
نه مه و مهر و قرار
***
سالهاست که بر گونه ام از شرم لبت
بوسه گرم وجودت "پیدا"ست
و هنوز هم من مست
لذت لحظه ی دیدار برم
امروز عیدی گرفتم.
در بسته ای شکیل، نخود و کشمش، نُقل و شکلات بود و سکه ای!
نخود و کشمش به خاطر مشکل گشایی علی (ع)
نقل و شکلات به خاطر شیرینی انتخاب علی (ع)
سکه هم عیدی وجود نازنین علی (ع)
عیدتون مبارک.
در اندیشه ام ماشینها هم دیگر هویت ندارند ! نه وطنی! نه شماره ای! قبلاً هر ماشین که شماره گذاری می شد صاحب وطن وهویت می شد و تا آخرعمرش حتی اگر صاحبش هم عوض می شد او با آن شماره شناخته می شد. اما حالا شماره مربوط به مالکشان و وطن مالکشان هم عددی است نامعلوم!
عمویم وصیت کرده بود: دوست دارم بدنم خاک زادگاهم گردد. و بعد از نیم قرن غربت بدنش را در زادگاهش به خاک سپردند! راستی هویت ما چیست؟ کجایی هستیم؟ وقتی مردیم کجا باید خاکمان کنند؟ ولیمان کیست؟ مولایمان کدام است؟ به کدام دیار و یار تعلق داریم؟ و...؟؟ !!
امروز مسافر اصفهان بودم. در سکوت و تنهایی آنهم پشت فرمون. کناره های جاده، برفی قدیمی نشسته بود و ناخود آگاه مرا به گذشته های دور برد. آنروزها که اولین بار برای طلب علم این جاده را می پیمودم. باور نداشتم روزی تنهای تنها در این جاده دوباره به تو فکر کنم!
راستی که با تو بودن به من آموخت:
در سکوت هم عشق شنیدنی است !!در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود . در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
اندیشه کنید: آیا روياهاي ما هم با حمايت ديگران تحقق مي يابند؟
دریافتی از: مریم.م
طی دعوتی،چند روز اخیر، در کارگاه هم اندیشی ... شرکت کرده بودم. مدعوین از سراسر کشور و افراد پشت فرمونی بودند که در یک مسیر طی طریق می کردند.
از مصاحبت با آنان لذت بردم. آموختم و به دانشم افزوده شد. اما در اندیشه ام که:
" اگر آدمها به اندازه وزنشان عقل داشتند آنوقت بعضی ها هم عاقل بودند!!"
راستی؛ آیا به همان اندازه که می خوریم، می اندیشیم؟
اين روزها يكي از دوستان صميميم، مراسم ازدواج دخترش را جشن مي گرفت. از او پرسيدم : ملاك انتخاب پسر برايت چه بود؟ گفت: نجابت و سلامت! گفتم: براي پسر نجابت در نظر گرفتي؟ گفت: بله اتفاقاً براي پسر نجابت مهمتر از دختر است. گفتم: چطور اين مفاهيم را تشخيص دادي؟ گفت: در مورد خانواده اش خوب تحقيق كردم. دوستانش را شناختم خودش را هم محك زدم و در آخر تمام حرفم را بهش زدم و قبول كردم. گفتم: حرف آخر يعني چه؟ گفت: به پسره گفتم من اين دخترم را بيشتر از بقيه بچه هايم دوست مي دارم بطوري كه علاوه بر رابطه پدر و فرزندي، مهر و محبتي خاص بين ما وجود دارد. اگر خداي ناكرده ببينم تنهاست، اذيت شده، ناراحت و نگران است، مي داني چه مي كنم؟ دلهره و نگراني پسره را مي توان حدس زد. دوستم مي گفت: گفتم من هم مي نشينم روبرويت و زار زار گريه ميكنم!...!!
از جمله اش بسيار متعجب شدم راستش را بخواهي از محك احساسيش چيز زيادي دستگيرم نشد ولي چون آدم بسيار موفق و قويي است، فهم و قضاوت را به شما واگذار كردم. راستي در مقام يك پدر مي توان چنين تصميمي گرفت؟
ديروز برادرم مي گفت: در دنياي جديد، عشق و احساس جاي خودش را با حرفه عوض كرده، همه چيز حرفه اي شده حتي زندگي! ميگفت:در زندگي حرفه اي شما خيلي راحت بر احساس خود غلبه ميكني و دردها و غم هاي خود را فراموش مي كني. مثل فوتباليستهاي حرفه اي كه برد و باخت هم جزيي از حرفه آنهاست. فقط آماتورها هستند كه براي برد خود ديوانه و از باخت خود مجنون مي شوند! مي گفت: در زندگي حرفه اي تماشاچيان هم خنده و گريه شان حرفه اي است مثل آلمانيهايي كه بعد از باخت تيم مليشان مقابل آرژانتين در حالي كه اشك مي ريختند ايستاده براي تيم مقابل كف ميزدند...! مي گفت: در انتخاب همسر هم بايد حرفه اي عمل كرد و احساسات نبايد در این مهم نقشي داشته باشد. بايد به دور از احساسات، عشق، علاقه، خانواده و... به دنبال حرفه مشترک گشت. براي اين كار بايد كلي با هم رفت و آمد داشت و بعد از پايان احساسات آني و يا حتي فصلي، وقتي كسي براي كسي نقش بازي نكرد و فقط حرفه مشترك بين دو نفر باقي ماند اينبار علني با هم ازدواج كرد و در دفترخانه ثبت و يك جشن حرفه اي هم گرفت!
وقتي صبحبتهاي او شنيدم ياد اميركوچولو در كتاب "شازده كوچولو"ي آنتوان دوسنت اگزوپري افتادم كه در پاسخ به دست فروشي كه قرصهاي رفع تشنگي مي فروخت، افتادم.
دستفروش در تبليغ قرصها مي گفت: مردم با خوردن يكي از اين قرصها، ديگر يك هفته تشنه نمي شوند و كارشناسان حساب كرده اند با خوردن اين قرص پنجاه و سه دقيقه وقت در هفته صرفه جويي مي شود. بعد در پاسخ سوال امير كوچولو كه: خوب اين پنجاه و سه دقيقه وقت اضافي را چه كار مي كنند؟ ميگفت: خوب صرف هر كاري كه دوست داشته باشند...
امير كوچولو پس از تاملی با خود گفت: من اگه پنجاه و سه دقيقه وقت اضافي داشته باشم قدم زنون و خوش خوشون مي رفتم كنار چشمه و با چشم بسته آب ميخوردم...!
حالا من هم اگه قرار باشه حرفه اي زندگي كنم و خصوصاً ازدواج، سعي مي كنم حرفه ام عشق و محبت و صميميت باشه! شما چطور؟
راستی امروز تولد یک نفره! تولدش مبارک و هدیه برای تمام دوستان یه بوق و یه چراغ .
بار دیگر ناگاه ...!
غمی ز راه رسید
غم عشقی جانکاه!
به گمانش دل دیوانه ی بی خانه ی من،
شهر هردم بیل است
حلقه ها بر در دروازه ی دل کوفت
گفتمش:
از پذیرفتتان معذورم
ظرفیت تکمیل است
چون که کار دل من
مدتی است
در ره عشق و جنون تعطیل است