تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون
گاه نامه ای که می خوانید؛ ثبت لحظات پرشور تنهایی است که جملات، آنها را ماندگار می کنند.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني.وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای. وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

 وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی. وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:0  توسط پیدا  | 

سفری به زادگاهم داشتم. بوی پائیز از در و دیوار شهر هویدا بود. در کوچه باغها، رنگها در رنگها آمیخته بودند و بوی کاهگل مرطوب و نم خاک، نشان از باران پاییزی می داد.  سردی هوا گونه های هر رهگذر را عاشقانه نوازش می کرد و برگها از خاطراتشان سخن می گفتند. به سراغ مادرم رفتم. از کمر درد می نالید و در حال استراحت بود. البته چه استراحتی که دقیقه ای  یکبار کارهای مانده را مرور می کرد و از برادر و خواهر کوچکم که هنوز ساکن خانه عشقند و مهر می نوشند، می خواست انجام دهند. پرسیدم: مادر چطور شده؟ چرا مواظب خود نیستی؟ گفت: انار باغها را چیده ایم. چند روزی اناردانه درست کرده و رُب انار پخته ام. چون کسی نیست دست کمکم باشد. مجبور شدم انارهای باغ را جمع کنم، دانه کنم، برای انار دانه به پشت بام ببرم و برای رُب، آبگیری کرده و بپزم. کار سنگین بود و سن هم بالا! کمرتقصیر ندارد و کمردرد هم طبیعی!

به دستانش که از تماس آب انار و آهن، سیاه شده بود نگاه کردم و در چینهای صورتش عشق را به تماشا نشستم. از سر ترحم گفتم: مادر مگر چقدر فایده داشته که خود را اینطور به درد سر انداخته ای؟ گفت: صد و چهل و سه هزار تومان اناردانه فروخته ام . رُب را هم برای شماها پخته ام. گفتم: آخه، ارزش داشت که خدای ناکرده خود را ناقص کنی؟! پول می خواستی از خودم می گرفتی.  با نگاهی نافذ و مهربان و با لحنی محکم و مصمم گفت: زحمت کشیده ام که پیدا کنم، دارا شوم و ببخشم نه اینکه بشینم و دست دراز کنم و بگیرم. اشک در چشمانم حلقه زد و بغض راه گلویم را بست. برای درسش حرفی نداشتم جز تفکر!

تا حالا بارها و بارها به جمله اش فکرکرده ام. راستی که چرا شیر از شیره چنین مادری خورده ام اما  دست به سینه برای چند ساعت اضافه کار و چند روز ماموریت چاپلوسی میکنم؟!!!   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 6:33  توسط پیدا  | 

 

من با سخنم به دل سفر خواهم کرد

از سایه ی لطف دل گذر خواهم کرد

احساس لطیف و گرده افشان تو را

از گرده گل لطیف تر خواهم کرد

                       از: مجتبی کاشانی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 7:0  توسط پیدا  | 

من هم مثل همه يك روز تولد دارم و مادرم اولين سوالي كه پس از فراغتش پرسيده اين بوده كه: بچه ام پسره يا دختر؟ يك روز به مدرسه و ... رفته ام و روزهاي شاد و غمگين بسياري داشته ام. شايد عاشق هم شده باشم. شايد ازدواج هم كرده ام. شايد مثل خيلي ها عشقم با همسرم يكي باشه يا نباشه! مدرك من دكترا، فوق ليسانس، ليسانس و ... هست يا نيست! شايد من يك پزشکم يا يك بهيار! يك استاد دانشگاه يا يك نگهبان! كارمندم يا رئيس يك سازمان! يك بازرگان يا يك باربر! آپاراتی دارم يا يك راننده آ‍ژانس و يا ...

ديد شما نسبت به من چگونه است؟ چرا هميشه فكر مي كنيم بايد طرف را با معيار ها و محكهاي خودمان بشناسيم بعد به حرفهايش گوش بدهيم. يعني اگه يكي غير از جنس و خط و راه و فكر ما باشه حتي نبايد به حرفهايش گوش بدهیم! در وبلاگ حرفهاي پشت فرمون مي خواهیم اين ديدگاه را تغيير بدهيم.

راستی آيا حتماً بايد طرف يك استاد ، پزشك، مدير، تاجر و ... باشد تا حرفهايش را بشنويم و مهمتر از همه باور كنيم؟!

نام "پيدا" را براي خود برگزيدم تا جنسيت نداشته باشد. "حرفهاي پشت فرمون" را اتنخاب كردم تا همه بتوانند حرف بزنند و محدوديتي نداشته باشند. پس كافي است هر كه هستي، هرچه هستي فقط عشق فرمون داشته باشي و حرف بزني! پس يا علي!!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:38  توسط پیدا  | 

بزرگترین کشف نسل ما این است که انسان می تواند با تغییر دادن نگرش خود زندگیش را تغییر دهد.

                                                                                                                                       "ويليام جيمز"

در زير گزيده اي از روشهاي ساده براي رفع مشكلات زندگي از  كتاب "سخت نگيريد و باور كنيد كه مهم نيست " نوشته دكتر ريچارد كارلسون ، ترجمه: مهدي قراچه داغي آورده شده است.

1-     سخت نگيريد.

2-     بر مهر و محبت خود بيفزائيد.

3-     از خود يادگارهاي خوب بر جاي بگذاريد.

4-     به ديگران كمك كنيد، اما با كسي در اين زمينه حرف نزنيد.

5-     بياموزيد كه در لحظه اكنون زندگي كنيد.

6-     بگذاريد اغلب حق به جانب ديگران باشد.

7-     در محبت كردن پيشقدم شويد.

8-     بپذيريد كه دنيا منصفانه نيست.

9-     هفته اي يكبار يك نامه احساسي بنويسيد.

10- همه روزه از كسي تشكر كنيد.

11- به غريبه ها لبخند بزنيد، در چشمانشان نگاه كنيد و به آنها سلام كنيد.

12- به خاطر داشته باشيد كه در هر كار مشيت الهي در كار است.

13- سماجت را كنار بگذاريد.

14- به كودك كم بضاعتي كمك كنيد.

15- از سرزنش كردن ديگران دست بكشيد.

16- به جاي "آنچه مي خواهيد" به "آنچه داريد" فكر كنيد.

17- به احساسات خود گوش فرا دهيد.

18- زندگيتان را از عشق سرشار كنيد.

19- از قدرت فكرتان غافل نشويد.

20- طوري زندگي كنيد كه انگار اين آخرين روز زندگي شماست. وشايد هم باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:52  توسط پیدا  | 

در زیر آگهی یک زن خانه دار آورده شده، برای پررویی زن ایرانی و بدبختی مرد ایرانی کمی تامل کنید!

دریافتی از «نیما»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:56  توسط پیدا  | 

ادامه عشق ۲

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شتاب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید.

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق را به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:19  توسط پیدا  | 

ادامه عشق۱

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید،

خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید،

و ازدم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،

به دنیایی که از گردش فصل ها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید

 و می گریید اما تمامی اشک های خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شوید مگویید" خداوند در قلب من است" بلکه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:11  توسط پیدا  | 

در پست و چنین بود عشق... از یاداشت های یک دختر ترشیده تعبیر واژه عشق را نپسندیدم لذا جملاتی از "جبران خلیل جبران" در این رابطه آوردم.

آنگاه المیرا گفت: با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بال های عشق شما را در برگرفت خود را به او سپارید،

هرچند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد، به صلیب نیز می کشد.

و چنانکه شما را می رویاند، شاخ و برگ شما را هرس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود  و آنها را که به زمین چسبیده اند، تکان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را با خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد، دانه را از کاه می رهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید. 

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:2  توسط پیدا  | 

  1- دو قانون این دفتر:

قانون اول: همیشه حق با رئیس است.

قانون دوم: وقتی واقعا فکر میکنی رئیس اشتباه میکند و مطمئنی حق با توست به قانون اول مراجعه کن! (این دو قانون همه جا برقراره حتی در رانندگی!)

2- به رئيست احترام بگذار ولي همكارانت را محترم بدار. ( روسا دير يا زود مي روند ولي همكاران ماندگارند)

3- براي رسيدن به هدفت ابزار ميخواهي براي دستيابي به ابزار بايد قيمت پرداخت كني، قيمت (بهاء) از دو راه حاصل مي شود 1- نسبي باشد(سرمايه اي يا به عبارتي پارتي) 2- سببي باشد كه آنهم دو راه دارد الف. به سببي!! ب. با سببي!!!

4- رمز موفقیت در زندگی: هرچه میدانی به مردم نگو.

5- شايد تو بيش از همه مي داني ولي دليلي ندارد همه بدانند.

6-اگر نمیتوانی قانعشان کنی،گیجشان کن (این سر کلاسها و اثبات نظرات كارشناسي کاربرد زیادی دارد)

7-تواضع نکن، تو آنقدر ها بزرگ نیستی كه خود را كوچك كني (شکسته نفسی های متکبرانه)

8- ساده خشمگين مشو. هر فرد به بزرگی چیزهایی است که او را خشمگین می سازد.

9- حل مسایل پیچیده، مسائل پيچيده دارای جوابهای بسیار ساده و قابل درک ولی غلط هستند.(پس باید حتما جواب سوال عجیب و غیر قابل فهم باشه)

10- تجربه چیزی است که به دست نمی آید مگر درست بعد از زمانی که به آن محتاجی.

11- اگر افتادی مهم نیست به شرطی که موقع بلند شدن از زمین چیزی برداري.

12- دو راه برای دلسرد نشدن یکی پذیرفتن این واقعيت كه گاهی شكست می تواند روش خوبی برای فایده گرفتن باشد دوم باور اصول شش گانه.

13-  اصول شش گانه ؛ شايد مقدار زیادی از وقت خود را  صرف تاختن  در جاده ای بن بست کرده اید،اصلی به نام اصل شش گانه داريم پس از شش بن بست راهي است.

14- موفق شدن کافی نیست.دیگران باید شکست بخورند.

15- شغل خوب:شغلي است که در تمام گرفتاری ها اميدت به اوست،گرفتاری هایی که اگر بي كار میماندی اصلا نمیداشتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 6:33  توسط پیدا  | 

 دانش، نوعي ادراك و فهم است كه از طريق تجربه، استدلال، درك مستقيم و يادگيري حاصل مي شود. زماني كه افراد دانش خود را به اشتراك مي گذارند، دانش هريك افـــزايش مي يابد و از تركيب دانش يك فرد با افراد ديگر، دانش جديد حاصل مي شود. در دنياي امروز که مشخصه اصلي آن، عدم قطعيت است، افرادي توانايي رقابت را دارا هستند که دانش جديد را ايجاد، توزيع و آن‌را تبديل به کالاها و خدمات مي‏كنند. بنابراين دانش نه فقط يك منبع مزيت رقابتي است بلكه در واقع تنها منبع آن مي ‏ شود  از آنجا كه در عصر نوين، دانش يك مزيت رقابتي براي افراد ايجاد مي‌كند، توجه به مديريت دانش و پرداختن به آن، فرصت مناسبي را براي هر فرد به وجود مي‌آورد که بتواند در محيطي پويا گوي سبقت را از سايرين ربوده و پيشتاز عرصه‌هاي مختلف فعاليت باشد.

اگر مطلب بالا را قبول ندارید کافی است دانش را طبقه بندی کنید. آنان که گوی سبقت را ربوده اند! شاید دانش سیاسی و... دارند. دقت کنید...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط پیدا  | 

1-باید تصمیم بگیرید که ثروتمند شوید.

۲- نقشه بریزید و هدف معین کنید.

۳- اول پس انداز بعد خرج، فقرا اول خرج می کنند و در آرزوی پس انداز می مانند.

۴-از دیگران برای موفقیت کمک بخواهید.

۵- قدری از وقت خود را به معاشرت و مشاهده افراد ثروتمند بگذرانید.

۶- به خود خاطر نشان کنید که شایسته اید.

۷- گاه و بیگاه برای خود پول خرج کنید.

۸- به سه دلیل همواره پول باخود داشته باشید: احساس ثروت – عادت به پول داشتن – اعتماد به نفس

9- پیوسته در جهت بهبود نظام باورهای خود بکوشید.

10- هیچ کس و هیچ چیز را سرزنش نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 0:13  توسط پیدا  | 

بعضي ها در محيط كار مديرند و بعضي ها در خانه!

 بعضي ها ميز مديريتي دارند و بعضي‌ها جايگاه آن!

 بعضي‌ها مديرند و بعضی ‌ها مدبر!

 بعضي‌ها پيپ مديريتي دارند و بعضي‌ها تيپ آن!

 بعضي ها مديرند و منشي دارند و بعضي ها مديرند و در واقع منشي!

بعضي‌ها مديرند و ماشين دارند و بعضي‌ها در واقع ماشينند و ماشين مديران مي‌رانند!

 بعضي‌ها خدادادي مديرند (ژنتیکی) و بعضي‌ها مادرزادي (پارتی های سببی و نسبی)!

بعضي‌ها حكم مديريتشان از جنس كاغذ است امضاء و تاریخ اعتبار دارد و بعضي ها از جنس كاركردو هنر و تجربه اعتبار آن افتخار آن!

 بعضي‌ها امضايشان چند روزي اعتبار دارد و بعضي عملكردشان يك عمر!

 بعضي عشق مديريت و بعضي مديران عاشق!

 بعضي بر نام سازمان مديريت مي‌كنند و بعضي بر قلب كاركنان سازمان!

 بعضي مدرك مديريت دارند و بعضي درك مديريت!

 دریافتی از: مجتبی الف.الف.      با کمی تلخیص و تصرف!

 

راستي ~~~~

اگر بر این باور باشیم که همه به نوعی و بر سازمانی مدیریت میکنیم، انصافاً جايگاه ما كجاست؟

چگونه مدیری هستید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:10  توسط پیدا  | 

هیچوقت خود را برای کسی شرح نده. کسی که تو را دوست داشته باشد نیازی به این کار ندارد و کسی که تو را دوست ندارد آن را باور نخواهد کرد.

                                                                                   "دکتر شریعتی"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:21  توسط پیدا  | 

همه روز اول صبح

سکه مهر و محبت را

                   از قلک دل برداریم

و ببخشیم به اول نفری

                   که به ما می تابد

اولین عابر امروز

                   که از کوچه ما می گذرد

و صمیمانه بگوییم:

                                      "سلام"

 

                                                از کتاب: پل

                                                مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:43  توسط پیدا  |