هنگام ناهار بود. همه دور سفره جمع بودند. پدربزرگ در میان جمع فرزندان، نوه ها و نتیجه ها قبل از شروع غذا گفت: سالهاست مردانه در مقابل مشکلات زندگی ایستاده و کمر خم نکرده ام...
نمی دانید خدمت در ارتش رضا شاهی چه مکافاتی داشت، اما کمر خم نکردم.
روزگار سختی بود، از یک طرف صاحبخانه، بچه های کوچک، خرج زندگی و ... گاهی به ستوهم می آورد، اما کمر خم نکردم.
شاید یادتان نباشد اوایل انقلاب که دستم به دهنم می رسید، اموالم را مصادره کردند و بارها در دادگاه انقلاب حاضر شدم، اما کمر خم نکردم.
جنگ شد و جبهه و حتی شهادت فرزند، هم باعث نشد، کمر خم کنم.
اما...
... اما تنها جایی که کمر خم کردم. هنگامی بود می خواستم دست مادربزرگتان را ببوسم...!
این شیر زن تنها کسی است که من به خاطرش کمر خم کردم.

امروز داشتم سر رسیدهای گذشته هایم را برای مطلبی جستجو می کردم. به نکته جالبی برخوردم. دیدم چندین سال پیش تولد حضرت زهرا(ع) روزمادر بوده و حالا روز زن!!!
خارج از شوخی و کَل کَل خوانی اینترنتی و اس ام اسی و ... کسی که روز مادر را روز زن و بعد هفته زن کرده، چقدر بد سلیقه بوده است.
![]()
پ.ن: این روز را به تمام مادران و خانمها که بالقوه مادرند، تبریک می گویم.![]()
هیچکس همراه نیست.
تنهای اول
پ.ن: یعنی باور کنم دیگر همراهم نیست؟
سالها پیش که هنوز تازه لذت دانشجویی را می چشیدم، دخترعمویم از پایان نامه فوق لیسانس خود دفاع می کرد. آنروزها پایان نامه و فوق لیسانس و ... مثل حالا همه کس و همه جایی نشده بود. از طایفه بزرگ ما با چندین عمو و عمه و دایی و خاله و فرزندان، فقط من و او، دانشگاه درست حسابی می رفتیم. پس خیلی خیلی فارغ التحصیلی و مهمتر از همه پایان نامه جلوه داشت.
مرحله چاپ و صحافی پایان نامه بود که دوتایی برای جمله تقدمی با هم صحبت می کردیم. پیشنهاد دادم اول پایان نامه بنویس:
تقدیم به آنان که به من آموختند.
و او گفت: نه! چون هرکس به من چیزی آموخت در ازای آن پول گرفت. معلمم بودند ولی برای حقوق کار می کردند. از کلاس خصوصی، موسیقی و خط و نقاشی تا قرآن و نهج البلاغه و ... همه پول گرفتند و چیزی یاد دادند...
در پاسخش نکته ای نهان بود که سالهاست آویزه گوشم است.
براستی که آیا:
معلمی که برای پول درسهای دیکته شده را می گوید،
آخوندی که برای پول موعظه می کند،
امامی که برای پول نماز جماعت می خواند،
و هنرمندانی که برای پول هنر خرج می کنند،
و کلاً آنان که برای پولند،
لایق ستایشند؟
پ.ن۱: امروز روز اول می میلادی و روز جهانی کارگر و ۱۲ اردیبهشت به تقویم خورشیدی روز معلم است، این روز بر هر دو قشر محتاج محبت و پول، مبارک!!
پ.ن۲: و اینکه: به آنان که بدون چشم داشت به من آموختند، این روز مبارک و میمون باد!!
مجسمه یک زن زیبا می باشد که در دست راست مشعلی است که در آن چراغ گذرانده و شبها روشن میشود و در دست دیگرش لوح قانون اعلامیه استقلال آمریکاست. ارتفاع آن قریب ۳۰۰ متر است ولی مجسمه فقط ۱۵۲ متر است.
روزی هزاران آمریکایی و خارجی و توریست ها برای تماشای این مجسمه می آیند. مشهور است که یکی از نویسندگان بزرگ اروپا وقتی به دیدار این مجسمه آمد گفت که این مجسمه آزادی است یعنی در آمریکا هم خود آزادی وجود ندارد بلکه مجسمه آن موجود است و من در آمریکا مجسمه آزادی را دیدم نه خود آزادی را. آن هم در میان دریا و دور از مردم و اجتماع و شهر.
بقول دکتر محمود افشار یزدی
چو زائری به زیارت آمدم اینجا
که این مجسمه بوسم به جای آزادی
شنبه ۱۹/۲/۱۳۴۳
از کتاب خاطرات سعیدی فیروزآبادی
![]()
پ.ن۱: نمی دانم آیا هرگز به این نکته اندیشیده اید که چرا مجسمه آزادی زن است؟
و اینکه اولین آزادی را مادر به ما می دهد که زن است.
پ.ن۲: و اگر درباره مجسمه آزادی بیشتر خواستید بدانید بر روی آن کلیک کنید.
نوروز که به زادگاهم رفته بودم، مَمَدی را دیدم. ممدی از افراد نسبتاً سرشناس شهر است. چون در عین ظاهری متشخص، به قول امروزیها، عقب مانده و به قول قدیمها دیوانه است. چون عاشق لُدر و بلدزر و اتوبوس و ساعت و جدیداً موبایل است، بعضیها به او ممد لُدری هم می گویند. در انتخابات همیشه بدون تبلیغات بیش از خیلی ها از کاندیداها رای می آورد!
ممدی با من از خیلی قدیمها سر و سیر و دوستی دارد. چه آن زمان که مغازه پدرم کار می کردم و یا زمانی که برای ساختن خانه به او و در کنار او کار می کردم.
ممدی سوار ماشینم کردم و از هر دری صحبت کردیم. پرسید: حالا کجایی؟
گفتم: در امان خدا!
گفت: کی این ماشین رو خریدی؟
گفتم: چند ماهه! می خوای بهت بدم؟
گفت: نه! من اتوبوس ولو دارم، کی دکان بابات می آیی؟
گفتم: اگه تا شنبه اینجا بودم، شنبه آنجا هستم بیا ببینمت. گفتم: بریم یه چلو کباب برگ بخوریم؟
گفت: نه! پیدا! دیگه پیر شده ام دندون کباب خوردن ندارم.
گفتم: بریم پیتزا بخوریم؟
گفت: این آشغال پاشغالها که میخورم دل درد میشم.
گفتم: هنوز هم بنایی می کنی؟
گفت: هان! تو چه کار می کنی؟
گفتم: من هم کارگر مردمم. صبح تا شب باید حرف گوش کنم و کار کنم.
گفت: خوب حالا کی دوباره بر می گردی اینجا توی شهرمون باشی؟
سوالش مرا شوکه کرد، با مکثی گفتم: هیچ وقت!
و ...
از آنروز گاهی به سوالش فکر می کنم و با افسوس می گویم: هیچ وقت ...!!
و بعد نقشه ها می کشم، که روزی برمی گردم و دست آخر، دوباره می گویم: هیچ وقت ...!!!
پ.ن۱: راستی فرزندانم آیا آن حسی که من نسبت به زادگاهم دارم دارند؟
پ.ن۲: و ای کاش آنان که به اجبار ترک وطن کرده اند روزی دوباره ساکن آن شوند.
من در سرزمینی بالیدم که مردمش نان بر سفره نداشتند اما زینت بخش اتاقشان طاقچه های پر از کتاب بود.
از مقدمه کتاب افسانه ی کویر نوشته احمد امینی راد

این روزها درختان را دیدهاید؟ رویش جوانههایشان را میگویم.
به گنجشکان و پرندگان نگریستهاید؟ شور و سرمستیشان را میگویم.
طبیعت به وجد آمده، همه و همه برای جشنی بزرگ مهیا میشوند. همهجا را آذین بستهاند، همه خانهتکانی کردهاند. نه زور است و نه اجبار، نه ترس است و نه ارعاب. نه شیخ و کشیشی شرعیاش کرده و نه شاه و وزیری فرمانش را داده؛ نه پای شریعت درمیان است و نه جای حکم و دستور!!
جالب اینجاست که حاکمان از این طرف و آن طرف دنیا برای ابراز وجود خود فرصت را غنیمت شمرده، خود را به نوعی حاکم و باعث جشن معرفی کرده و پیام تبریک میدهند!
... و باز هم بنازم به ناز طبیعت که خارج از ظلم و جور حاکم، دوباره مست میشود، میرقصد، میخواند، میزاید، شکوفه میدهد و سبز میشود!
بهاران خجسته باد.
پ.ن: بهار میآید تا در یادمان بماند که: "اگرچه نمیشود همیشه سبز ماند، ولی میتوان دوباره سبز شد."
خسته ام ! نه اینکه کوه کنده باشم ...
نه ...!
دل کنــــــــده ام!!
خدایش بیامرزد!